
می آیی
از دور دست
و با خود گندم تازه می آوری
و یک دسته یاسمن سپید خوشبو
می آیی
و دست هایت بوی رویا می دهد
رویاهای ناب ناب
می آیی
و جیب هایت پر است از شکوفه های کوچک گیلاس
و هر دخترکی را که می بینی
یک مشت شکوفه به آن می دهی
و یک شکوفه به موهایش میزنی
می آیی
و لبخندت آنقدر واقعیست
که ناخودآگاه می خندم
شبیه بچه ها
بی هوا و بی دلیل
می آیی
و چشم هایت پر است از آینده
از روزهای پرشکوه ... از اتفاقات خوشایند ...از خبرهای دلنشین
می آیی
و کاسه ای آب در دست داری
و مقداری ریحان تازه چیده شده
و کمی بهارنارنج
می آیی
و قاصدک ها به پرواز می آیند
و هواشناسی می دانست که می آیی
که برای چند روز آینده باران پیش بینی کرد
می آیی
در باران
و سرتاپایت خیس است
می گویم سرمانخوری؟
و تو میخندی ... می گویی تمام زندگی زیر باران بوده ای
آن روز که آفتابی ترین روز تابستان بود
هم باران آمد
می گویی باران یعنی امید ...یعنی روشنی ...یعنی ایمان ...یعنی پاکی
و تو همیشه زندگی را بارانی می کنی
مردبارانی !
می آیی
و زیر لب آوازی می خوانی
شاید شبیه شعرهای کودکی
نمی دانم چیست
اما کلماتش
همه روشنند
همه زیبایند
آنقدر زیبا که دوست دارم از کلماتش تسبیحی بسازم
و زیر لب بخوانم
می آیی
و من پشت پنجره
هنوز در انتظارم
و هروقت هواشناسی می گوید باران داریم
دلهره می گیرم...
شاید تو را کسی در راه آمدن به این سمت دیده باشد ...
می آیی ...
- ۹۴/۰۲/۲۲