آ شوب است در این حوالی ... و من به دنبال آرامش نگاه تو می گردم ... می شود یک بار نگاهم با نگاهت تلاقی کند؟! نقطه ی تلاقی این نگاه تنها
نقطه ی عطف منحنی زندگی ام می شود که من خسته و دل مرده را حیات می بخشد ... می شود یک بار نگاهت با نگاهم تلاقی کند؟!
مسیر نگاه های تو را دیوانه وار ترسیم می کنم تا از نگاهم خطی متقاطع با نگاه های تو رسم کنم ... می شود یک بار نگاهت با نگاهم تلاقی کند؟!
من هرروز چشمانم را در مسیری می گذارم و به امید گذر مسیر چشم هایت از آن مسیر دل خوش می کنم ... می شود !
من اشک هایم را مماس می کنم با نگاهت تا توجهت لحظه ای به چشمان خیس من بیفتد!
من اشک هایم را دسته دسته در هر مسیر می گذارم تا شاید چشم هایت روزی در راه با یکی از آن ها برخورد کنند !
اصلا تمام روز را بیدار می مانم وتمام شب را می گریم تا نگاهت تغییر مسیر دهد و به چشم های من برسد ...
می شود نگاهم با نگاهت تلاقی کند؟ و من آن روز تمام وجودم چشم می شود برای دیدن نگاه مهربانت ...
و من آن روز تنها با چشمانی گریان به تو می نگرم اما تو لبخند زنان می گویی : هزاران بار نگاهت کردم و تو نگاهت را از من برگرداندی
و تو می گویی هزاران بار نگاهت کردم و تو چشم هایت را به روی من بسته بودی و تو می گویی : همیشه مسیر نگاهم به سمت تو بود و تو
بی تفاوت رد میشدی ... و تو می گویی اشک های من برای تو بیشتر از اشک های تو برای دیدنم بود و اشک هایم اشک هایت را با خود برد!
و من چه دارم که بگویم در مقابل نگاه مهربانت ... تنها سر به زیر می اندازم و تو شاید بگویی : نگاهم کن !
پ.ن: المهدی طاووس الجنة ...
++ بیشتر از من به فکرمی و من در حال خویش غرقم و سراغی هم از تو نمی گیرم !
+++ اللهم عجل لولیک الفرج ... می ترسم بیایی و من همچنان متوجه آمدنت هم نشوم !
- ۹۳/۰۹/۱۷
شهید سید مرتضی آوینی