به وقت اردیبهشت

من همه تو ، تو همه تو ، او همه تو ، ما همه تو...

به وقت اردیبهشت

من همه تو ، تو همه تو ، او همه تو ، ما همه تو...

به وقت اردیبهشت

*هو الانیـــــــس*

پروردگارت نه رهایت کرده و نه تو را فراموش کرده...

(سوره ی ضحی آیه ی 3)

الحمدلله


من بودم و چشمان تو ... نه آتشی و نه گلی









محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۶ مهر ۹۴، ۱۷:۱۶ - فاطمه نظری
    عاالی
نویسندگان

۳ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

  • ۲
  • ۰
باران به تماشای تو می نشیند

و من در میان قدیمی ترین کوچه ی شهر

به انتظار تو نشسته ام

و  به غزل های ناگفته از تو فکر می کنم

من گمنام ترین شاعر این شهر بوده ام

هرروز دیوانی از اشعار را در افکارم می سرودم

و هرروز غزلی تازه را تنها با حرف اول نامت می ساختم

و نمی دانم کی به پایان نامت می رسم!

من ساکن شهری بارانی نیستم

اما در هوای تو تنها باران است که می بارد
  • ۲
  • ۰
عطر بهار نارنج می پیچد در خیالم و من  ... در انتهای آرامشم به دنبال تو می گردم ...

اما یادم نمی آید کدام روز و کدام لحظه بود که تو در خیالم عبور کردی و من شاید برای

یک لحظه نگاهت را حس کردم  ... نمی دانم چه موقع بود که از خیالم عبورکردی اما

میدانم باران می بارید و گل های سرخ غنچه داده بودند ... نمی دانم چه موقع بود

که از خیالم عبور کردی اما از پشت شیشه ی بخارگرفته  دیدم که

 آمدن گرفتن  دست هایم بودی ... نمی دانم چه روزی بود اما می دانم یک

روز بهاری بود ...شاید هم یک روز بهاری در میانه ی پاییز....یا شاید یک روزبهاری در اوج زمستان

نمی دانم چه موقع بود اما یادم هست  آسمان زیباتر از همیشه خودنمایی می کرد

نمیدانم چه موقع بود که از خیالم عبور کردی اما یادم هست  مادر بزرگ با صدای بلند قرآن می خواند

و چای تازه دم کشیده بود ...
  • ۲
  • ۰

عطر عشق تو


عطر عشق تو اصل اصل است... نمی رود بویش تا زمین و زمان هست ... و من تا کنون عطری را ندیده بودم که این چنین جاودانه باشد!

و من ایستاده ام در اول راه و فکر می کنم به تو ... نگاه تو چه رنگی داشت؟ که این چنین مجنون ها آفریده است...

نگاهت را نمی توانم رنگی بدهم ... شاید رنگی شبیه آسمان ...  رنگی که خدا فقط برای چشم های تو آفریده بود ...

فکر می کنم به تو  ... من مسلمانم ! چقدر شبیه حرف های تو شده ام ؟ چقدر راهت را رفته ام ؟

می دانم شمر هم نماز می خوانده .... می دانم عمربن سعد هم حج رفته ... من چقدر مسلمان شده ام !

به تو فکر می کنم عجیب است زمان همه چیز را با خود به فراموشی می کشاند و غبار آلود می کند به جز تو را

 زمان هم عاشق تو شده ! تو را هرسال و هرلحظه بیش تر گرامی می دارد و نمی گذارد

 لحظه ای غبار روی نامت بنشیند ...